تبليغاتX
زیبا زیباست



























زیبا زیباست

به نام آنکه زیبایی را دوست دارد

گاهي آنقدر دلتنگ ميشوي كه بغض تنهايي در گلويت جا خوش ميكند . . . !!گاهی  آنقدر غريبي كه كسي را

نداري تا نوازشت كند . . . ، آرامت كند . . . ، و بگويد " تو تنها نيستي...

گاهی . . .

  گاهی آنقدر دلتنگ می شوی . . .

      که

          فقط و فقط سکوت می تواند مرهم دلتنگی هایت باشد!             

دلتنگی‌های من گاهی جنس اشک می‌شود، گاهی جنس بغض، گاهی جنس سکوتهای طولانی‌ای که در

 لحظه‌های بدون هق‌هق کش می‌آید...

گاهی در شلوغی‌ خیابان‌ها صدایت می‌کنم، در همهمه انسان ها ، در سنگینی عصرهای خسته ،در نفس

 کشیدن های بی امان میان شاخه های ترد و لطیف نرگس...

صدایت می‌کنم و منتظر می‌مانم تا عطر حضورت بپیچد در باغ سیب.

 

 خدایا

سیبهای خاک گرفته و کدرم را چیده ام و گذاشته ام رو‌به‌رویت... سیب که بی نگاه تو شفاف نمیشود، بهار که   

 تا تو صدایش نکنی، قدم نمی گذارد به این ویرانه سوخته .

آشفته می نویسم...

دلتنگم و تردید شعله میکشد در جانم... دلتنگم و راه انگار گم شده باز، دلتنگم و تورا کم دارم ... خیلی خیلی     

 خیلی زیاد تورا کم دارم... دلگرمی های تو را کم دارم... نوازشهای پدرانه ات، محبتها و اخم و توبیخ هایت  

 را حتی...

میدانی، آن تنفس رها را کم دارم... آن نفس هایی که نام تورا تکرار میکرد... آن صبح و ظهر و عصر و

شب و نیمه  شبی که در بهانه با تو بودن و از تو گفتن گم میشد...

لبخند تو را ... بله، همان لبخندی که تمام شادی های عالم را میریخت توی قلبم... من با تو نفس ها کشیده‌ام

و یادم نمی‌رود عطر در آن لحظه ها زیستن را...

نشسته ام این گوشه باغ، تنها، لرزان، خسته و ... امیدوار!

اگر گذارت به این حوالی افتاد، یک نیم نگاه روشن بینداز و بگذار دوباره سبز شوم...

یک مرهم برای زخم عمیق دلتنگی ام جور کن...

دستان دعایت را بی اندازه محتاجم زیبای من.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 21:36 توسط الهام| |

به راستی این حسین کیست که  عالم همه دیوانه اوست؟

این را زمانی حس می کنی که ریز شوی تا ببینی شوری که در ذره ذره جان این عالم موج می زند.


پ.ن.۱: آب رابنوش اما بگو السلام علیک یا اباعبدا... حسین. لذتش چند برابر می شود.

پ.ن.۲: همه روزها باید با خودم زمزمه کنم  امان از دل زینب  تا تنها و تنها همین جمله مرهمی باشد بر دل ِ اندک زخمی مان در مقابل دل ِ پاره پاره زینب.

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 18:42 توسط الهام| |

بعضی ها به لبه ی مرگ میرسند بی آنکه هرگز زندگی کرده باشند...

عزیز دل تا وقتی که زنده ای لطفا گشاده رو و بخشنده باش ...همین.


پ.ن.۱ : لطفا اگر مایلی گوشه آیینه ای که صبح در آن نگاه میکنی بنویس : شاید امروز ،آخرین روز زندگی ات باشد.

پ.ن.۲: شاید مرگ بهترین اختراع زندگی باشد چون مأمور ایجاد تغییر و تحول است.

نوشته شده در جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 19:35 توسط الهام| |


ساعتها و روزهایی است که می شوند نقطه ای سیاه در برگی از صفحه  زندگی ات!

نقطه هایی سیاه که مثل لکه های یک روغن بر لباس عمرت می نشینند و پاک کردنشان غیرممکن می شود...

ثانیه ها و لحظه هایی که تو را می شکنند...می سوزانند...

یک خاطره ی گنگ...کور...در عمیق ترین روزهای شکوفایی ات...



پ.ن.۱ : از واژه ها بخوانید و از عمق حرفهای دلم... حرفهایی که هنوز سنگینی می کند.!

پ.ن.۲ : خدایا می شود روزی واژه حسرت محو شود؟!


نوشته شده در یکشنبه سوم مهر 1390ساعت 5:52 توسط الهام| |

این روزها بسیار نگاه یونگ به خدا را برای خود مرور می کنم. نگاهی که از دید من نگاه وسیعی است.

 نگاهی برخاسته از شناخت عظیم خدا و خدای عظیم. او خدا را یک واقعیت روانی ای می داند که تأثیر

 قابل توجهی بر رفتار آدمی در همه ی امور می گذارد. از نظر یونگ خدا وجدان درون ماست.

 نیرویی ژرف و بی همتاست که می توان در هر آن و هر لحظه او را بی واسطه درک کرد.

همین نگاه او باعث شده که به تهمت خدایی کردن روح را بزنند حال آن که خود می گوید خدا خود

 روح را خداگونه آفریده است. یونگ و خرده گیران به او از این مفهوم زیبای دین مبین اسلام

اطلاعی نداشتند که خدا خود خمیر مایه ی روح و جسم ما را مطابق با خود ساخته و پرورانده است.

یاد داستانی در مرصاد العباد افتادم. رازی می گوید وقتی خدا شیطان را آفرید به او گفت،

 به درون او داخل شو. شیطان از هر کجا می توانست درون آدم را کاوید ولی برگشت و به خدا گفت

 من همه جای این موجود توخالی رفتم فقط یک قلعه ای بود که نتوانستم داخلش شوم.

خدا به شیطان می گوید:

آنجا قلب و روح آدم است چون آن جا جای خودم است، تو نمی توانی داخلش شوی.

 اعتقاد یونگ به خدا باعث شد که او بر مقبره ی خانوادگیش در گورستان کوشناخت بر سنگی

 که نشان خانوادگیش بر روی آن حک شده است، بنویسد

 خدا همیشه حاضر است چه بخوانیدش چه نخوانیدش. 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 2:18 توسط الهام| |

این نیز گذشت

.

.

اما

 باز

 محروم

 ماندم.

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 6:15 توسط الهام| |

چشمهای ما به همه چیز عادت کرده اند!

تا حالا شده با دیدن چیزی مثلا یک درخت یا یک پرنده یا یک منظره یا یک اتفاق آنقدر تعجب کنی

یا لذت ببری که بگویی خدا تو واقعا فوق العاده ای.

می توانی بگویی کی و کجا این اتفاق برایت افتاد؟


پ.ن.۱: خدایا سپاسگزارم.

پ.ن.۲: چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 4:47 توسط الهام| |

دلم گرفته، کی می آیی؟

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 17:57 توسط الهام| |

وقتی میرسم به سالگرد تولدم به اندازه همون یک سالی که گذشته میرم تو فکر که چرا آمده ام

 که چه کرده ام که چه میخواهم بکنم ؟

 

اینقدر جواب این ؟؟؟؟ گاهی سهمگین هست که تمام دلخوشی روز آغازت زیر بار این سهمگینی

له میشود.


پ.ن.۱: خدایا حالا که بعد از ۲۹ سال دیگر بارفرصت زندگی دادی مرا بر روی قلبت نگه دارتا نفسم،همنفس تو باشد.

پ.ن.۲: خدایا لطفا در سال ۳۰ ام برایم به ارمغان بیاور.

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 4:47 توسط الهام| |

ظهر شنبه دم دمای اذان ظهر وقتی روی دستهای دایی ام اون طفلی که به علت بیماری 2 ماه بیشتر

نداشت وبهسوی قبر روانه میشد رو دیدم و غم عالم اومده بود روی دلم، توی اون لحظه تنها یک چیز

خوشحالم کرد ،تنها اینکه سرنوشت همه ما انسان ها چه این طفل 2 ماهه پاک از دنیا رفته چه آن مردی

که صدای یال و کوپالش همه دنیا را کرکرده چیزی جز مرگ نیست.


پ.ن.1 : یاد مرگ تنها سرمایه جاودان من و توست دوست من!

پ.ن.2: تو هم مثل من روی یک کاغذ بنویس روزی به بهشت جاودان یا جهنم سوزان خواهی رفت و روی دیوار اتاقت بزن.

نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 1:26 توسط الهام| |

Design By : nightSelect.com